به نام خدا
صادق هدايت (1281-1330)
اين داستان يكي از ده داستان كوتاه كتاب « سه قطره خون » است كه صادق هدايت آن ها را در سال 1311 هجري شمسي در تهران منتشر كرده است. كتاب در سال هايي چاپ شده است كه اوج قدرت نمايي رضا شاه بوده است و مي توان در آن رويكرد ها، انديشه ها و جهت گيري هاي فرهنگي نوانديشان آن زمان را مشاهده كرد.
هدايت در اين كتاب نيز مانند اكثر آثارش تا حدودي سبك هاي رومانتيسم و ناتوراليسم را در هم مي آميزد و اثري زيبا را خلق مي كند كه از جهت هاي اجتماعي، فرهنگي و تا حدودي سياسي قابل بررسي مي باشد. نويسنده ي ناتوراليسم در پي نمايش دادن همه چيز است و اين همه، شامل زيبايي ها و زشتي ها مي شود. اين نويسنده ها كه مي توان هدايت را پيرو مكتب آن ها دانست تمامي واقعيت هاي جامعه را به تصوير مي كشند، حال اين تصويرگري از نظر جامعه خوب باشد يا بد مهم نيست، مهم بيان كل يك رخداد است و متأسفانه، با توجه به اينكه درصد بالايي از واقعيت هاي موجود در هر جامعه را پلشتي ها و زشتي ها در بر مي گيرند، لذا نتيجه اين مي شود كه نويسندگان اين مكتب داراي بياني منفي مي باشند.
حال به كتاب داش آكل مي پردازيم، در اين كتاب نويسنده بر آن است كه ابتدا تقابل بين روحيه ي پهلواني و خيانت كاري، رسم و آيين و عاشق و معشوقي را بيان كند. او داستانش را باز هم با شكست هاي بي سر انجام به پايان مي رساند، كه در ادامه به آن ها مي پردازيم.
صادق هدايت با رو در رو قرار دادن داش آكل و كاكا رستم كه از قبل دشمني ديرينه دارند، داستان را شروع مي كند و با تحقير كاكا رستم توسط داش آكل تخم كينه و عداوت و به بياني، كليد شروع و پايان داستان را همزمان به حركت وا مي دارد. داستان داش آكل از قهوه خانه اي در شيراز شروع مي شود كه در آنجا دو پهلوان رو در روي هم هستند و داش آكل به عنوان پهلوان غالب، قوي تر و داراي افكار جوانمردي و پايبند به آيين هاي مردانگي بر قهوه خانه و در كل افكار مردم غلبه دارد؛ هدايت چهره ي ظاهري او را اين گونه ترسيم مي كند:
«داش آكل مردي سي و پنج ساله، تنومند ولي بد سيما… » و ادامه مي دهد:« داش آكل قيافه اي نجيب و گيرنده اي داشت، چشم هاي ميشي، ابروهاي سياه و پر پشت، گونه هاي فراخ و بيني باريك با ريش و سبيل سياه ولي زخم ها كار او را خراب كرده بود روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود وگوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق مي زد… »
مشاهده مي كنيد هدايت در تصوير گري چقدر توانا و قدرتمند عمل مي كند. و زشتي هاي صورت كسي كه اهل قمه كشي و قداره بندي بوده به تصوير كشيده و چنان با هنرمندي اين توصيف ها را به كار برده كه انسان ناخودآگاه دست به صورت خود مي برد تا جاي زخم را لمس كند!
نويسنده قدرت نويسندگي خود را در جاي جاي اين داستان به منصه ي ظهور مي رساند. وي آن چنان زيبا اين داستان را به تصوير كشيده و تصويرگري كرده است كه خواننده خود را در قالب شخصيت هاي داستان مي بيند و احساس مي كند در مكان و زمان داستان است. هدايت آن چنان خوب از كلمات بهره گرفته است كه فرد مي تواند لكنت زبان كاكا رستم را بشنود و احساس كند. حتي مي شود گفت خواننده در لحظه ي سخن گفتن كاكا رستم خود، كاكا رستم مي شود:
« اَر – واي شك كمشان، آن هايي كه ق ق قپي پا ميشند، اگ لو لوطي هستند اِ اِ اِمشب ميآيند، دست و پَه پَه پَنْجَه نرم ميك كنند! »
«خِ خِ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفها په په پيدات نيست!… اِ اِ اِمشب خاخاخانه ي حاجي عَ عَ عقدكنان است،مگ توتو را راه نه نه … »
توانايي نويسنده را در اين قسمت ها مشاهده مي كنيم، كه چه زيبا از عهده برآمده و موفق عمل كرده تا خواننده را هر چه بيشتر درون داستان غرق كند.
در ادامه ي داستان، يكي از معتمدان بازار، حاجي صمد، مي ميرد و وصيت مي كند كه داش آكل وصي و وكيل اموال و خانواده اش باشد. شايد در انتخاب داش آكل توسط حاجي صمد يك تفكر حافظ گونه باشد. مي شود داش آكل را رندي از رندان ديوان حافظ ديد كه از زهاد و صوفيان و روحانيون ظاهرپرست بهتر است. هدايت چند بار با اشاره و كنايه به زاهدان و روحاني نماهاي لا قيد فرصت طلب اشاره مي كند و همچون حافظ آن ها را به باد انتقادي، طنز آميز و ظريف مي گيرد و آن ها را به ريزه خواري متهم مي كند. زاهداني كه از اعتماد مردم به دين سوء استفاده مي كنند و اموال يتيمان و صغيران و بيوه زنان را به يغما مي برند:
«واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند
چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند»
«ولي همه داش ها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده بود براي داش آكل لغز مي خواندند…»
و بدين ترتيب داش آكل وكيل خانواده حاجي مي شود در همان روز اول كه براي مشخص شدن وصيت حاجي صمد به خانه ي او مي رود براي لحظه اي چشمش به چهره ي بر افروخته ي دختري با چشمان گيرا و سياه مي افتد و دل داش آكل گرفتار مي شود. در اينجا هدايت عشق را نيز وارد داستان مي كند تا آيتم ها و شخصيت هاي داستاني را يك به يك به ترتيب كامل كند. مكتب رمانتيسم نيز از اينجا وارد داستان مي شود. اين معشوق سياه چشم كسي نيست جز مرجان، دختر حاجي صمد.
داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي به كارهاي حاجي مي شود و تمام زندگي خانواده ي وي را سر و سامان مي دهد و تمام اموال و موجودي هاي حاجي را ضبط و و در دفتري ثبت مي كند. طلب هاي حاجي را وصول و بدهكاري هايش را پرداخت مي كند. براي بچه ها معلم سرخانه مي گيرد و دارايي او را در جريان مي اندازد و از صبح تا شب كارش مي شود سركشي به اموال و معلاقه هاي حاجي صمد.
از اين به بعد داش آكل از شبگردي و قرق كردن چهارسو كناره مي گيرد. او تمام اين كارها را فقط به اميد چشمان سياه چشمي مي كند (البته بدون بيان مستقيم آن) و در اين راه به حرف و حديث مردم خرده گير و حراف اهميتي نمي دهد:
«شب از زور پريشاني عرق مي نوشيد و براي سرگرمي خودش طوطي خريده بود. جلو قفس مي نشست و با طوطي درد دل مي كرد. »
با اين كه تا به حال عشق در زندگي او رخنه نكرده بود، ولي گيرايي چشمان سياه چشمي، او را از زندگي عادي خارج مي كند. صادق هدايت در بيان اولين جرقه هاي عشق از نمادهاي زيبايي در مشرق زمين استفاده مي كند مثل توجه به زلفان سياه، لب هاي آتشين، چهره اي برافروخته، چشمان سياه و داشتن شرم و حيا و…
داش آكل از طرفي عاشق دل سوخته اي است كه زندگي برايش بدون معشوق امكان ندارد و از يك طرف نيز در تقابل بين عقل و دل مي خواهد كه آزاد باشد و پايبند زن و بچه نباشد و از طرف ديگر پيش خود فكر مي كند كه اگر دختري را كه به او سپرده اند به زني بگيرد، نمك به حرامي كرده است و اين درگيري ها بين عشق و عقل و مرسوم است كه هدايت با زيبايي آن ها را با هم درگير مي كند و تصميم گيري را بر عهده ي فكر و انديشه و سليقه ي خواننده وا مي گذارد كه كدام طرف از اين وزنه ها سنگين تر است و كفه هاي ترازو به كدام طرف مي چربند.
هفت سال بر اين منوال مي گذرد و داش آكل از پرستاري و جانفشاني درباره ي زن و بچه هاي حاجي ذره اي فرو گذاري نمي كند تا اين كه تمامي بچه ها از آب و گل در مي آيند. ولي آن چه نبايد بشود، مي شود و براي مرجان شوهر پيدا مي شود؛ آن هم شوهري پيرتر و زشت تر از داش آكل. باز هم در داستان شاهد غم نامه اي ديگر هستيم آن جا كه داش آكل با روحيه اي بزرگ منشانه پا روي دل خويش مي گذارد و خم به ابرو نمي آورد و با خونسردي مشغول تهيه جهاز مي شود و براي مرجان عقد كناني تمام و كمال راه مي اندازد و در همان مجلس در حضور مردم و امام جمعه با خانواده حاجي تصويه حساب مي كند و ليست دارايي حاجي را كه در سه دفتر بزرگ ثبت شده است، تحويل مي دهد و مي گويد:
« تا به امروز هم هر چه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خودم داده ام حالا ديگر ما را به سي خودمان آن ها هم به سي خودشان»
اين هم از آزادي، آزادي همراه با اسارت، درد و اندوه: درد و اندوه براي قهرماني كه در جوانمردي تمام و كمال است: اين را مي گويد و از خانه حاجي خارج مي شود و مستقيم به خانه ي ملا اسحاق يهودي مي رود كه پاتوق اهل خرابات است يا به قول هدايت محل عرق خوري است. باز هدايت با سليقه ي زيباي خود شعرهايي از دهان داش آكل مي گويد كه بوي سؤال هاي فلسفي دارد و تا حدي دوباره جنگ عقل و عشق را نمايش مي دهد و از دهان مستي لاقيد حرف هايي مي زند كه از دهان خيلي از عاقلان و عالمان شنيده نمي شود:
« دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري،
كه نبود چاره ي ديوانه جز زنجير تدبيري! »
و در تاريكي هوا به سوي محله ي سردزك مي رود آن جايي كه زماني محل قرق و جولان او بوده. حال بعد از هفت سال و در پايان داستان دوباره تقابل داش آكل و كاكا رستم را مشاهده مي كنيم كه بر سر مردانگي و محدوده غيرت درگير مي شوند و بر هم قمه مي كشند. در اين در گيري و پس از زد و خورد بسيار كه نويسنده با قدرتي در خور تحسين به تصوير كشيده داش آكل زخمي مي شود و در بستر مرگ مي افتد.
داش آكل در هنگام مرگ طوطي خود را كه تنها موجودي اوست، به پسر بزرگ حاجي صمد مي سپارد و مي ميرد. عصر همان روز مرجان، طوطي را جلوي خود مي گذارد و در حالي كه به او خيره شده است ناگهان طوطي با لحن داشي و با لحن خراشيده اي مي گويد:
« مرجان… مرجان … تو … كشتي … به كه بگويم … مرجان … عشق تو … مرا كشت. »
اشك از چشمان مرجان سرازير مي شود. هدايت در پايان نشان مي دهد كه اين عشق يك طرفه نبوده در حالي كه به عمد از بيان حالات و اتفاقاتي كه ممكن بوده در اين هفت سال بيافتد تا داش آكل پي به عشق مرجان نسبت به خود ببرد، خودداري مي كند تا خواننده را در يك سكون احساسي در پايان داستان فرو ببرد. داستاني كه هرگز معشوق به عاشق و عاشق به وصال معشوق نمي رسد و هر دو ناكام مي مانند و تراژدي عاشقانه ي داستان با مرگ عاشق ناكام، به پايان مي رسد.
داش آكل بيانگر پهلواني است لوطي مسلك و مهربان كه همه ي اهالي شيراز او را دوست دارند و در مرگش «همه ي اهل شيراز برايش گريه كردند. » و به او احترام مي گذارند. او با زنان و بچه ها كاري ندارد و با زورگويان مبارزه مي كند در عين حال اهل شراب و مستي و غرور و تكبر نيز مي باشد و حضور كسي را بالاتر از خودش تحمل نمي كند. هدايت با دقت، اين خصايص را انتخاب كرده است، تا در پايان اين نتيجه را بگيرد: اين آيين ها و رسوم و مسلك ها همه باعث نابودي انسان ها مي شوند و اگر داش آكل به اين اعتقادات و باورها پايبند نبود و به دل خويش عمل مي كرد شايد حالا زنده بود و زندگي آرام و خوبي با مرجان داشت. در واقع داستان داش آكل بيان حالات و رسوم مردم شيراز يا بهتر بگوييم اغلب مردم ايران در يكصد سال اخير مي باشد. رسم ها و آيين هايي كه از نظر روشنفكري چون هدايت تا حدي دست و پا گير و مسخره و غم انگيز به نظر مي رسد.
در اكثر داستان هاي هدايت شكست و بي انجامي و سرخوردگي قهرمان داستان ديده مي شود، در اينجا سعي مي كنيم تعدادي از آن ها را به طور اخص بياوريم و تعدادي را فقط به نام بردن عنوان داستان اكتفا كنيم. در داستان معروف او يعني «بوف كور» (1315)، اين اثر بزرگ و به ياد ماندني، همه جا حرف از شكست هاي متوالي و پياپي راوي مي باشد يا در داستان «سگ ولگرد» (1321) داستان با مرگ زجر آور و ناراحت كننده ي سگ اسكاتلندي ناز نازي به پايان مي رسد اين داستان اشاره اي ظريف به تحولات سياسي و اجتماعي آن زمان دارد. همچنين در داستان «بن بست» با مرگ هولناك و غم انگيز مجيد و تكرار مرگ پدر مجيد براي شريف، قهرمان داستان، بي فرجامي تكرار مي شود و يا در داستان «گرداب» (1311) همايون بر اثر سوء ظن اشتباه نسبت به پاكي همسرش، فرزندش را از دست مي دهد، در واقع او را قرباني پندار پليد خود مي كند و در پايان سرخورده و ديوانه از شهر و در واقع از خودش فرار مي كند. صادق هدايت مثل اين شكست ها و ناكامي ها را در داستان هاي زير نيز تكرار كرده است:«آينه ي شكسته» (1311)، «چنگال» (1311)، «صورتك ها» (1311)، «محلل» (1311)، «حاجي مراد» ( 1309)، «گجسته دژ» (1311)، «سه قطره خون» (1311)، « لاله» (1311)، «آبجي خانم» (1309)، «زنده به گور» (1308)، … هدايت در داستان داش آكل نيز پيرو افكار خود است و داستانش را با يك جور سرخوردگي و شكست قهرمان هاي داستان به پايان مي رساند. در اين داستان نيز شخصيت همه به نوعي شكسته مي شوند، مثلاً كاكا رستم با رو در رو قرار گرفتن با قهرمان و جوانمرد مورد قبول عامه ي مردم يك جور شكل منفي و منفور پيدا مي كند و با كشتن داش آكل اين تنفر را تشديد مي كند. مرجان با ازدواج با يك مرد پير و زشت به دليل رسوم بد و غلط مملكت و نرسيدن به عشق خود شكست مي خورد و وقتي به عشق داش آكل پي مي برد كه كار از كار گذشته است. امام جمعه طماع و حرص نيز با بي مهري حاجي صمد حرمت خود و هم مسلكان دون پايه ي خويش را به زير مي كشد و در رأس همه ي اين شخصيت ها داش آكل است كه عشق و زندگي خود را در اين قمار مي بازد.